محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3081
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حسين داريم و به سبب او به سرمان آمد . » گويد : عبد الله بن جعفر با پاپوش خويش او را بزد و گفت : « اى پسر زن بوگندو ، در بارهء حسين چنين مىگويى ؟ به خدا اگر آنجا بودم ، دلم مىخواست از او جدا نشوم ، تا با وى كشته شوم . به خدا چيزى كه مرا تسكين مىدهد و غمشان را آسان مىكند ، همين است كه با برادرم و عموزادهام كشته شدهاند ، و يارى او كردهاند و با وى ثبات ورزيدهاند . » گويد : آنگاه روى به حاضران كرد و گفت : « حمد خداى ، به خدا كشته شدن حسين براى من گران بود ، اگر دستانم او را يارى نكرد دو پسرم ياريش كردند . » گويد : و چون مردم مدينه از كشته شدن حسين خبر يافتند دختر عقيل بن ابى - طالب همراه زنان همدل خويش با سر برهنه بيامد در جامهء خويش مىپيچيد و شعرى مىخواند به اين مضمون : « چه خواهيد گفت ؟ اگر پيمبر به شما بگويد : « شما كه آخر امتها بوديد از پس من « با خاندانم و كسانم چه كرديد ؟ « بعضىشان اسير شدند و بعضى ديگر در خون غلطيدند . » عوانه گويد : عبيد الله بن زياد از آن پس كه حسين را كشته بود به عمر بن سعد گفت : « اى عمر ، نامه اى كه براى تو دربارهء كشتن حسين نوشته بودم كجاست ؟ » گفت : « دستور ترا به كار بستم و نامه گم شد . » گفت : « بايد آن را به يارى . » گفت : « گم شده . » گفت : « به خدا بايد به يارى . » گفت : « به خدا مانده است كه در مدينه به عذرجويى براى پيره زنان قريش خوانده شود . به خدا در بارهء حسين چندان ترا اندرز دادم كه اگر به پدرم سعد بن